X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سیب کوچولو
یکشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1386
خاله ساندی

سلام سیب کوچولوی خوشگلم
میدونم الان  یه جایی توی آسمونها هستی و داری لحظه شماری میکنی تا خدای مهربون بهت اجازه بده که بیای پیش مامان سیبی و بابا عزیز جون...
یکمی بیا جلو...می خوام یواشکی یه چیزی بهت بگم...
راستش من تا حالا خاله هیچکس نبودم،آخه خواهر و برادر ندارم...هیچ وقت هم فکر نمیکردم یه روزی بتونم خاله یه نی نی بشم...اما توی این یکی دوماهی که با مامانیت راجع به تو حرف میزدیم و برای درست کردن وبلاگت نقشه میکشیدیم ،کم کم بهت علاقه مند شدم و الان از صمیم قلبم دوست دارم...میدونم وقتی داشتم اینجا رو برات درست میکردم یواشکی نگام می کردی و میدیدی که چقدر خوشحالم...الان احساس میکنم یه خاله واقعی هستم..از اینکه بهم اجازه دادی این حس قشنگ رو تجربه کنم خیلی ممنونم....

کوچولوی ناز نازی من
ارزو میکنم یک انسان نمونه و موفق بشی تا باعث افتخار مامان و بابا و همه کسایی که دوستت دارند باشی...و همیشه سلامت و در پناه آرامش باشی و  روی لبهای قشنگت لبخند باشه .

این قالبها یه هدیه کوچولو که دوست داشتم برای وبلاگت استفاده کنی، البته میدونم که هدیه خیلی کوچیکیه و تو و مامان سیبیت شایسته خیلی بیشتر از اینها هستید،چون نمیدونم شما قراره دخمل خانم باشی یا آقا پسر برای همین فعلا اینها رو قبول کن تا بعدا با عکسهای خوشگلت قالبهای قشنگتری برات درست کنم...البته مطمئنم اینجا هر شکلی هم که داشته باشه با حرفهای قشنگی که مامان سیبی مهربونت برات مینویسه قشنگترین خونه وبلاگستان میشه

سیب کوچولوی عزیزم
به امید روزی که با دستهای کوچولوت اولین پستت رو توی این وبلاگ بنویسی. 
قول بده که زودِ زود بیای ... بی صبرانه در انتظار دیدنت هستم.
خیلی دوست دارم

سیب کوچولوی خوشگل که هنوز توی آسمونه